تبليغاتX
...اندكي صبر سحر نزديك است
...اندكي صبر سحر نزديك است

 

بعضي وقتها دربارۀ بعضي چيزها يه ذهنيتي واسه خودمون درست مي كنيم ، بهش پر و
بال ميديم و در واقع تو ذهنمون ازش يه تصوير مي سازيم. مثلاً وقتي راديو گوش ميديم ،
اگه گوينده رو تا اون موقع نديده باشيم ، تو ذهنمون از ظاهر و چهره ش يه تصوير مي سازيم.
كه حالا يا درسته يا خيلي از واقعيت دور ِ .

منم وقتي سورۀ يوسف رو مي خوندم يا داستان حضرت يوسف(ع) رو مي شنيدم ، يه
تصوير قشنگ و قابل احترام از ايشون و عزت نفس بالايي كه داشتن تو ذهنم ايجاد مي كردم
كه تا امروزم برام باقي مونده.

                      

اما اين شبها وقتي سريال حضرت يوسف رو مي بينم عظمت ايشون برام ذوب ميشه.
(درست مثل وقتي كه آدم همون مجري راديو مي بينه و كلّي مي خوره تو ذوقش) .

 يه آدم دست يافتني كه انگار تو يه هتل چند ستاره با بهترين امكانات زندگي ميكنه .
كار خاصي نداره و به تجملات دامن هم ميزنه (وقتي مسئول غذاي بوتيفار ميشه و ميز رو
بهتر از قبل براش مي چينه ) . برده ها هم كه سخت ترين كارشون حمل كجاوۀ زليخاست ،
غذاي كافي دارن و راحت به كاهنان دربار اهانت مي كنن بدون اينكه تنبيه بشن !

يوزارسيف مثلاً زيبا هم كه گاهي اگه پا بده ديگران رو به سوي خداوند هدايت ميكنه...

ديگه از آرايش موی زلیخا و بي عرضگي بوتيفار و شكل و شمايل بناها هم بگذريم.

خلاصه آقاي سلحشور بدجوري پيامبران خدا (حضرت يعقوب و حضرت يوسف) رو دم دستي
و عادي و بي جلوه نمايش داده و بد تو ذهن مخاطب ذوبشون كرده.

 *************************************************************

 دوستان توجه كنن كه اين يه نقد نبودا، نگيد چرا اصول نقد رعايت نشده. يه درددل ساده بود.

همۀ شما در برداشت از اين سريال آزاديد....

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 23:4 توسط محمد رضا| |