درس 2 واحدی شیوه های نقد، مبحث ژانر شناسی و بررسی شیوه نقد جامعه شناسانه: نقد فیلم مستند "شهر من پیتزا، ساخته علا محسنی" ایده ی فیلم، جذاب و منحصر بفرد بود. این که با موضوعی مثل پیتزا بتوان مردم
تهران را مورد بررسی قرار داد. با بررسی این مسئله که چه قشری از مردم طرفدار پیتزا هستند و چه قشری از خوردن
آن اِبا می کنند، می توان به تقابل سنت و مدرنیته حتی در نوع غذا نیز پی برد.
زندگی ماشینی، مشغله ی زیاد، نقش سرعت در زندگی افراد نسل جدید جامعه، تاثیر پذیری
فرهنگی مردم ایران، راحت طلبی، علاقه به تقلید از شیوه زندگی اروپایی، مدرنیته،
مدرنیته، مدرنیته... اینها شاید بخشی از دلایل استقبال قشر جوان و تحصیلکرده و به
اصطلاح روشنفکر جامعه از پیتزا (یا همان شیوه زندگی اروپایی) باشد. قرار دادن غذاهایی سنتی همچون کله پاچه و آبگوشت در مقابل پیتزا، همان تقابل
سنت و مدرنیته را به روشنی نمایش می داد. نسل گذشته و قشر کم سواد و کم درآمد، افرادی
بودند که در مقابل پیتزا جبهه می گرفتند و حتی از خوردن آن (به میزبانی کارگردان)
نیز لذت نمی بردند. در مقابل جوانان و مرفهین از علاقمندان به پیتزا به شمار می
آمدند. به نظر می آید پیتزا غذایی نیست که افراد بصورت خانوادگی برای خوردنش به
رستوران مراجعه کنند. در عوض غذایی محبوب مجردان و جوانان است. مسئله ی تاثیر پذیری ایرانیان و سال آغاز ورود پیتزا به ایران که همزمان با
سالهای آغازین پس از جنگ تحمیلی است (سال 70)، شاید ورود ایران به مرحله ی پذیرش
فرهنگ غرب را آشکارتر بیان کند. شاید
بتوان گفت این تنها به علت تطابق ذائقه ایرانیان با این غذای ایتالیایی ست اما
نباید از این نکته غافل شد که با ورود پیتزا به سفره ی غذایی ایرانیان، فرهنگ
پیتزا خوری هم وارد فرهنگ ایرانیان شد. توجه به افراد استقبال کننده و مکان خوردن پیتزا (فست فودها) و... یعنی توجه
به همان فرهنگ وارداتی پیتزا خوری. نمی دونم وقتی تب داشته باشی، فکر و خیال به سرت می زنه یا وقتی فکر و خیال زیادی می کنی، تب می کنی.ولی به هر حال تب یه نشونه ست. نشونه ی بیماری... حالا وقتی این تب با دارو پایین نیاد و لرزم باهاش همراه بشه، دیگران رو نگران می کنه. حالا دیگه نمیشه مرز سرما و گرما رو حس کرد. حال عجیبی داری. در یه لحظه هم سردت میشه هم گرمته. انگار تو برزخ گیر کردی. می سوزی. گُر می گیری. سرد میشی. یخ می کنی. اینجا دیگه کجاست؟ جایی بین بهشت و جهنم؟ نمی دونی...
دوم
ابتدایی بودم. باز عید شده بود و حال و هوای حرم آقا علی بن موسی الرضا علیه
السلام افتاده بود تو سرم. بار و بندیل رو بستیم و ... وقتی
روبروی گنبد طلایی آقا ایستادیم، چشم دوخته بودم به تو. به چشمات که مثل کاسه های
سقا خونه زلال شده بود. به دست راستت که با ادب و خضوع چسبونده بودی به سینه ت. به
لبهات که آروم آروم می لرزید و به طنین صدای مردونه ات که خاضعانه می گفت: «
السلام علیک یا سلطان، یا ابالحسن، یا علی بن موسی ایها الرضا، یا غریب الغربا، یا
معین الضعفا، و رحمه الله و برکاته » ، (و سلطان رو با چه ابهتی ادا می کردی) به
تو خیره شده بودم و همون طور که رفتار و حرکاتت رو تکرار می کردم، مثل تو دست به
سینه در مقابل آقا خم شدم و وقتی حرکت کردی به سمت صحن گوهرشاد، دنبالت دویدم... اذن
دخول رو خوندی و آروم اشک ریختی... زیارت نامه که می خوندی فقط دلم می خواست همه ی
وجودم چشم بشه و نگات کنم. باهات تکرار می کردم. تازه قرآن خوندن رو یاد گرفته
بودم. زیارت نامه رو دادی دستم و گفتی با من بخون. با صدای تو خط می بردم. نه...
با صدای تو «حظ » می بردم... منو
گذاشتی رو شونه هات. گفتی تا جایی می ریم جلو که کسی رو اذیت نکنیم. رفتیم. رفتیم.
رفتیم... اونقدر که درست چسبیدیم به ضریح. بهم گفتی ببوس پسر. دست بکش.... وقتی
منو گذاشتی رو زمین، دستامو کشیدم رو صورتت و محکم بوسیدمت. بغلم کردی و گفتی واسه
منم دعا کردی؟ هیچ
وقت، هیچ هشتم آبانی (8/8) رو دوست نداشتم. هیچ وقت. همیشه از همه ی هشتم آبان ها
بدم میومد. سیاه بودن. مثل اون روز... اما
امسال هشتم آبان رو دوست دارم. یاد تو و امام رضا (ع) رو با هم برام زنده می کنه.
امسال هشتم آبان روز تو و عشقت به مولای رئوف مونه. راستی
برام دعا می کنی؟


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت
16:27 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت
11:45 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت
12:55 توسط محمد رضا| |


