بالاخره رسيد. قشنگ ترين و عاشقانه ترين روز سال با كارواني از انتظار و عشق و شور و شادي و شيريني و مولودي و چراغوني و ... اومد و بعد از يه مكث كوتاه ، رفت. شب و روزي كه ميشد جاي پاي اميد و حسرت ديدار و عطش انتظار رُ تو چشماي همه ي آدما ديد. گاهي حتي ميشد به راحتي "حضور" مولا رو احساس كرد. ميشد با صداي بلند واسه "ظهور"ش دعا كرد. شب و روزي كه انگار همه ي مردم شهر عاشق شده بودن. انگار همه تشنه بودن. "تشنه ي ديدار" . تو شلوغي و همهمه ي مردم ، تو جشنها و حتي تو خيابونا و پياده روها ، همه جور آدمي مي شد ديد. از هر قشري ، با هر تيپ و قيافه اي ،با هر مرام و مسلكي. انگار هيچ چيزي براي عاشقي ، "مانع" نبود. هيچ كس بابت انتظارش ، بابت عطشي كه تو دلش بود ، از كسي خجالت نمي كشيد. حتي پسري كه موهاشو دم اسبي بسته بود ، يا اون دختري كه چهره ش پشت اون همه رنگ، محو شده بود ، راحت و بي دغدغه _ آخر مجلس مولودي_ اشك ريختن و بلند بلند "اللهم عجل لوليك الفرج" خوندن. درست مثل بچه بسيجي هاي محل... اما اي كاش آتيش دلدادگيمون ، فرداي نيمه ي شعبان ، يكباره خاموش نشه. اي كاش يادمون بمونه كه مولا هميشه هست و هميشه ناظر ِ اعمالمون ِ . اي كاش فرداي عاشقيمون ، فارغ نشيم از عشق. ******************************************************** راستي تا يادم نرفته از همه ي شماها كه عاشقونه واسه مولا صاحب الزمان (عج) ، هديه فرستادين صميمانه و از ته دلم تشكر مي كنم. مي دونم كه نيازي به تشكر ِ من ندارين . اينو فقط به خاطر رعايت ادب گفتم و بس. وگرنه اوني كه بايد بپذيره.... سحر از دامن نرجس، برآمد نوگلي زيبا زهي سروي که الطافش، فکنده سايه بر عالم سپيده دم ز درياي کرم برخواست امواجي به صبح نيمه شعبان تجلّي کرد خورشيدي چه مولودي که همتايش نديده ديده گردون به صولت تالي حيدر، به صورت شبه پيغمبر قدم در عرصه عالم، نهاده پاک فرزندش به پاس مقدم او شد، مزيّن عالم پائين چو گيرد پرچم (انّا فتحنا)، در کف قدرت شها چشم انتظاران را، ز هجران جان به لب آمد تو گر عارض بر افروزي، جهان شود روشن تو گر لشگر برانگيزي، سپاه کفر بُگريزد بيا اي کشتي رحمت، که دريا گشت طوفاني خوش آن روزي که برخيزد، ز کعبه بانگ جاء الحقّ بفرماييد فروردين شوند اسفندهاي ما نه بر لب ، بلكه در دل گل كند لبخندهاي ما بفرماييد هر چيزي همان باشد كه مي خواهد همان ، يعني نه مانند من و مانندهاي ما بفرماييد تا اين بي چراتر كار عالم ؛ عشق رها باشد از اين چون و چرا و چندهاي ما سر ِ مويي اگر با عاشقان داري سر ِ ياري بيفشان زلف و مشكن حلقۀ پيوندهاي ما به بالايت قسم ، سرو و صنوبر با تو مي بالند بيا تا راست باشد عاقبت سوگندهاي ما شب و روز از تو مي گوييم و مي گويند، كاري كن كه "مي بينم" بگيرد جاي "مي گويند" هاي ما نمي دانم كجايي يا كه اي ، آنقدر مي دانم كه مي آيي كه بگشايي گره از بندهاي ما بفرماييد فردا زودتر فردا شود ، امروز همين حالا بيايد وعدۀ آينده هاي ما «قيصر امين پور» داره مي رسه. بزرگ ترين روز هستي. روزي كه تمام سال رُ به انتظارش ميشينيم تا برسه. روزي كه عاشق ميشم و شاهد عشق بازي همۀ آدماي منتظر ميشم. نميدونم همراهم ميشي يا نه؟ نمي دونم تو هم با من عاشق ميشي باز، يا نه؟ ميخوام با هم ، كنار هم ، همصدا با هم ، عاشقانه ترين ترانۀ هستي رُ زمزمه كنيم. ميخوام يه هديه آماده كنيم براي "ولي نعمت ِ مون " آره .... واضح تر ميگم: مي دونم كه تو هم منتظر "روز ميلاد مولا صاحب الزمان" هستي. نيمۀ شعبان نزديك ِ ، دوست ِ من. ميخوام با كمك تو و بقيۀ منتظراي "آقا" هر چقدر ، يعني هر چند جزء كه مي تونيم ، قرآن بخونيم . به نيت ظهور هر چه سريع تر مولا. پس : همه با هم روز نیمه شعبان به آقامون قرآن هدیه میدیم به نیت ظهور هرچه سریع تر مولا صاحب الزمان (عج) برام بنويس كدوم جزء يا چند تا جزء رُ برات كنار بذارم. اينطوري ميشه با مقدس ترين كلام عالم ، بهترين هديه رُ به آقا تقديم كرد. مگه نه؟
" بار خدایا مرا چنان قرارده که هنگام اضطرار به (کمک و یاری) تو (بر دشمن) حمله آورم، و هنگام نیازمندی از تو بخواهم، و هنگام درویشی (یا ذلت و خواری) به درگاه تو زاری کنم، و مرا چون بیچاره شوم به یاری خواستن از غیر خود و چون فقیر گردم به فروتنی برای درخواست از غیر خویش و چون بترسم به زاری کردن پیش غیر خود آزمایش مفرما." :: فرازی از صحیفه سجادیه :: امشب است آن شب كه شادى بر در دربار عشق حلقه مىكوبد كه عقل آمد پى دیدار عشق ساقیا لبریز كن امشب ز مى پیمانه را تا به مستى پرده بردارم من از اسرار عشق سینه زنها، سینه چاكان، سینه سرخان را بگو دست افشانى كنید آمد سپهسالار عشق تا كه سازد پرچم خودكامگى را سرنگون زد قدم در ملك عالم میر و پرچمدار عشق نقطه پرگار هستى گر حسین بن على است آمد از ره پاسدار نقطه پرگار عشق تا دهد سرمشق جانبازى به جانبازى ما آمد آن جانبازى قطعه قطعه پیكار عشق آن كه با تیغ كجش شد قامت اسلام راست آمد از ره تا ببوسد سنگر ایثار عشق تشنه لب رفت و برون شد تشنه و لب تشنه كرد جان شیرین را نثار مقدم دلدار عشق بر سر پیمان نشست و با عدو پیمان نبست داد سر با سرفرازى تا كه شد سردار عشق دست داد و دست از فرزند زهرا بر نداشت كز مقام و مرتبت شد جعفر طیار عشق چشم داد و چشم بر خوان ستمكاران ندوخت تا كه شد سیراب از سرچشمه سرشار عشق میشود مستور زیر ابر تا روز معاد ماه بیند روى ماهش تا كه نگردد خار عشق از على باید چنین فرزند تا روز مصاف همچو گل پرپر شود تا كه نگردد خار عشق شیر حق را شرزه شیرى داد حق، كز هیبتش روبهان را مىكند در دهر تار و مار عشق اى بنازم بر چنین آزاد مردى كز شرف گوى سبقت برده در ایثار با اقرار عشق آفرین بر همت مردانهاش كز یك نگه چون على وا مىكند صدها گره از كار عشق رحمت حق باد بر شیر تو اى ام البنین این چنین شیرى نمودى هدیه بر دادار عشق تا كه او باب الحوائج هست دست حاجتى شاعر ژولیده را نبود بر اغیار عشق " ژولیده نیشابوری" گزيدهاى از دعاى عرفه حسين بن على(ع) اى مولاى من، تويى كه نعمت دادى، تويى كه احسان كردى، تويى كهبه نيكى رفتار نمودى، تويى كه كرامت فرمودى، تويى كه فضيلتبخشيدى، تويى كه فضل خود را به اتمام رسانيدى، تويى كه روزىعطا فرمودى، تويى كه كرم كردى، تويى كه توانمندم ساختى، تويىكه سرمايهام دادى، تويى كه پناه دادى، تويى كه كفايت كردى،تويى كه هدايت كردى، تويى كه از گناه بازداشتى، تويى كه گناهانرا پوشيدى، تويى كه گناهان را بخشيدى، تويى كه عذر پذيرفتى،تويى كه مكنت و جاه بخشيدى، تويى كه عزت دادى، تويى كه پشتيبانبودى، تويى كه تاييدم كردى، تويى كه يارى رساندى، تويى كه شفابخشيدى، تويى كه عافيت دادى، تويى كه اكرام كردى، خجسته و بلندمرتبهاى اى پروردگار من، ستايش جاودانه از آن توست و سپاسپيوسته تو را سزاست. آن كس كه تو را از دست داد، چه كسى را يافت و آن كه تو رايافت كه را از دست داد! به راستى كه زيانكار است آن كس كه بهجاى تو ديگرى را برگزيند و بسى خسران زده است آن كه بكوشد تااز تو جدا گردد. چگونه به غير تو اميدوار شوم، در حالى كه تورشته احسان را نگسستهاى و چگونه نياز خويش از درگاه غير توبطلبم و حال آن كه عادت بخشندگى خويش را دگرگون نساختهاى! اى كسى كه شيرينى مؤانست خويش را به عاشقانت چشانيدهاى، پسآنان در برابر تو تملقكنان برپاى ايستادهاند! اى كسى كهپردههاى هيبتخود را بر دوستانت افكندهاى و آنان هراسناك درمقابل تو پوزش مىطلبند. تو بندگانت را به ياد مىآورى پيش از آن كه ديگران از آنهايادى كنند و آغازگر هر بخشش و احسانى قبل از آن كهعبادتكنندگان رو به سوى تو آورند و بخشنده و عطا كنندهاى، پيشاز آن كه خواهندگان از تو بخواهند و چه شگفت است اين كه بسيارمىبخشى، آن گاه از آنچه بخشيدهاى از ما وام طلب مىكنى! خداوندا، من را به كمند مهربانى خويش به سوى خود آر تا وصال تو را دريابم و با جاذبه الطاف خويش مرا دركش تا به سوى تو روىآورم! خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند . ستایش کردم ، گفتند خرافات است . عاشق شدم ، گفتند دروغ است . گریستم ، گفتند بهانه است . خندیدم ، گفتند دیوانه است . دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم... ...:: دكتر شريعتي ::... ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده ما را انيس و مونس شد به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد گدای شهر نگه کن که مير مجلس شد که طاق ابروی يار منش مهندس شد که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد کرشمه تو شرابی به عارفان پيمود که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد چو زر عزيز وجودست شعر من آری قبول دولتيان کيميای اين مس شد خيال آب خضر بست و جام کيخسرو به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد ز راه ميکده ياران عنان بگردانيد چرا که حافظ از اين راه برفت و مفلس شد ـ اي جامه بخود پيچيده ـ برخيز و انذار كن (آيات ١و ٢/ سوره مدثر) ـ آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق درانديشه بود كه ناگهان صدايي گيرا و گرم درغار پيچيد: بخوان! ـ محمد درهراسي و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:بخوان! ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم. صدا پاسخ داد: ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را كه نمي دانست بياموخت......... و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند. ـ هنگامي كه از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق بر خود مي لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت: ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي كنم! و چون خديجه علت را جويا شد گفت: ـ آنچه امشب بر من گذشت بيش از طاقت من بود،امشب من به پيامبري برگزيده شدم! خديجه كه از شادماني سر از پا نمي شناخت، در حالي كه روپوشی پشمي و بلند بر قامت او مي پوشانيد گفت: ـ من مدتها پيش در انتظار چنين روزي بودم مي دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق داري، اينك به پيشگاه خدا شهادت مي دهم كه تو آخرين رسول خدايي و به تو ايمان مي آورم........ ـ پس از آن علي كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد. آجَرَكَ الله يا عَلي بن ِ موسَي الر ِضا(ع) 







گلي کز بوي دلجويش، جهان پير شد برنا
زهي صبحي که انفاسش، دميده روح در اعضا
که عالم غرق رحمت شد، از آن مواج روح افزا
که از نور جبينش شد، منوّر ديده زهرا
چه فرزندي که مانندش، نزاده مادر دنيا
به سيرت مظهر داور، وليّ والي والا
که چِشم آفرينش شد، ز نورش روشن و بينا
ز نور طلعت او شد، منوّر عالم بالا
لواي نصرت افرازد، بر اين نُه گنبد خضراء
بتاب اي کوکب رحمت، بر افکن پرده از سيما
تو گر قامت برافرازي، قيامت ها شود برپا
تو گر از جاي برخيزي، نشيند فتنه و غوغا
چو کشتيبان توئي، ما را چه غم از جنبش دريا
خوش آن روزي که برگيرد، حجاب از چهره زيبا











![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
ببوی او دل بيمار عاشقان چو صبا
بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست
طرب سرای محبت کنون شود معمور
لب از ترشح می پاک کن برای خدا

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت
1:41 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت
2:15 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت
23:12 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت
13:38 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت
23:3 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت
1:15 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت
21:46 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت
0:18 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت
21:56 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت
1:23 توسط محمد رضا| |



