گم كرده ام در خنده هايت ، گريه هايم را در چشم ها، در چشم هايت، دست و پايم را مثل گلوي خون چكان ناودان ، تا صبح خواندم برايت بهترين آوازهايم را اين كوچه ها شب مستي ام را بارها ديدند ديوارهاشان مي شناسد، دست هايم را سمت غروب بي نشان جاده ها رفتم حتي قدم هايم نمي دانند جايم را از رد خون، رد جنونم مي تواني يافت حتي اگر گم كرده باشي رد پايم را سر زير پر برده ست اينجا جبرئيل، افسوس من در كجا پيدا كنم امشب خدايم را "استاد كاكايي" ************************************************** درگذشت استاد هنرمند سینما و تئاتر و تلویزیون : "استاد خسرو شکیبایی" را خدمت همه ی دوستداران ایشان تسلیت عرض می کنم. جهت شادی روحشان صلواتی هدیه بفرمایید. نامه ی آقای "رضا کیانیان" خطاب به "استاد خسرو شکیبایی" را در ادامه مطلب بخوانید. امشب ، شب آرزوهاست (ليلة الرغائب) و فردا جمعه ست. روز مخصوص مولا صاحب الزمان (عج) . ميگن امشب هر چي بخوايم خدا بهمون ميده. اگه يه نگاه ، فقط يه نگاه به دنياي دور و برمون بندازيم، مي فهميم كه بهترين دعا ، دعاي فرج ِ . حالا خودمون مي دونيم ُ وجدان ِ مون. اگه امروز روزه بودي و امشب " سُبّوُ حٌ قُدّوُسٌ رَبُّ المَلائِكَةُ وَ الرّوُح " خوندي تو رُ خدا دعاي فرج يادت نره و اگه هم روزه نبودي بازم: بخوان دعاي فرج را ، دعا اثر دارد *** بخوان دعاي فرج را و عافيت بطلب *** بخوان دعاي فرج را ولي به قلب صبور *** بخوان دعاي فرج را كه با شكسته دلان بخوان دعاي فرج را و نا اميد مباش *** بخوان دعاي فرج را كه صبح نزديك است *** بخوان دعاي فرج را به شوق روز وصال *** بخوان دعاي فرج را كه آسمان ها را *** بخوان دعاي فرج را ز پشت پرده اشك *** بخوان دعاي فرج را كه يوسف زهرا *** بخوان دعاي فرج را به ياد خيمه سبز *** بخوان دعاي فرج را كه دست مهر خدا شاعر و نقاش مشهور انگليسي، ويليام بليك در قطعه شعري از منظومه «نغمههاي بيگناهي» كمال آدمي را چنين وصف كرده است: جهاني را در سنگريزهاي ديدن، و بهشتي را در يك گل وحشي مشاهده كردن، و بينهايت را در كف دست نگه داشتن، و ابديت را در لحظهاي دريافتن. و... الا و. ويلكوكس ميگويد: به استعداد خودت ايمان داشته باش همانطور كه به خدا ايمان داري روح تو پارهاي از آن «واحد» بزرگ است نيروهايي كه در تو هست مانند درياي وسيعي عميق و بيپايان است. روحت را در ميان سكوت، در جزائر الماس گردش بده آن جزائر را كشف كن و از آنها استفاده كن. اما براي اينكه تسليم بادها نشوي سكان اراده را به كار انداز اگر به آفريننده و به خودت ايمان داشته باشي هيچكس نميتواند به نيروهاي تو حدودي قائل شود بزرگترين پيروزيها به تو تعلق ميگيرد به پيش! به پيش! موضوع کرامت: دفاع از شيعه علامه حلي شنيد يكي از علماي بزرگ اهل تسنن كتابي در رد شيعه نوشته است كه عدهاي را با آن گمراه كرده است. ولي آن كتاب را در دسترس قرار نميدهد. علامه مدتها به طور ناشناس در پيش آن عالم سني شاگردي كرد تا بلكه آن كتاب را به دست بياورد و به حمايت از تشيع آن را رد كند. بالاخره از عالم كتاب را تقاضا نمود. تا اينكه آن عالم حاضر شد تنها يك شب آن كتاب را به علامه دهد و گفت:«نذر كردهام كه اين كتاب را بيش از يك شب به كسي ندهم». علامه با اشتياق آن كتاب را به خانه آورد و تصميم گرفت همان شب از تمام آن كتاب نسخهبرداري كند تا بعداً به رد مطالبش بپردازد. مشغول نوشتن كتاب شد. صفحات بسياري از كتاب را نوشت اما خسته شد و خواب او را گرفت. ناگهان مردي عرب وارد اتاق گشت و گفت:«اي علامه تو كاغذها را خط كشي كن، من برايت مينويسم». علامه بيدرنگ مشغول خط كشي شد ولي در همين حال خوابش برد. وقتي كه بيدار شد ديد تمام كتاب را آن مرد عرب نوشته و در آخر كتاب اين جمله به چشم ميخورد: «كتبه الحجت» يعني اين كتاب را حجت (امام زمان (عج)) نوشته است. بر اين مريض جان به لب از درد افتراق كي مي رسد دواي تو يا صاحب الزمان ***** جمعه ها همين طور دارن ميان و ميرن... غروب هاي همه ي جمعه ها هم كه مثل هميشه دلگير و غم انگيزه... دارم سر خودمو الكي با بازيچه هاي دنيايي گرم مي كنم. يادمه يه وقتايي جمعه كه ميشد ، بي قرار مي شدم ... گريه مي كردم... العجل مي خوندم و با دعاي ندبه حال مي كردم... همون موقع ها بود كه فكر مي كردم «شوريده تر از فرهاد»م !!!!! انگار اون موقع نگاه مولا هم بهم خاص بود... ولي حالا چي؟ ؟؟؟؟؟ هرچند: گر گدا كاهل بود تقصير صاحبخانه چيست؟ آره .... حالا از اون همه عشق و انتظار ، فقط يه "واژه" به جا مونده... به کسی گفتند 2 روز بیشتر از عمرت باقی نمانده ، عصبانی رفت سراغ خدا... داد و بیداد کرد ، جار و جنجال راه انداخت ، فقط 2 روز؟ من روز های بیشتری برای زندگی می خوام. یکی از این دو روز همین جوری گذشت.... با عصبانیت و اعتراض ، با فریاد، یه روز گذشت. گریه کنان به خودش گفت: فقط یه روز مونده ، آخه با این یه روز چی کار کنم؟ خدا همون موقع سکوت رو شکست و به او گفت: آنکه لذت یک روز زندگی رو تجربه کنه انگار هزار سال زندگی کرده . و کسی که امروزش رو درک نمیکند هزار سال هم براش کمه. خدا سهم یک روز زندگیش رو در دستاش ریخت و به او گفت: حالا برو و یک روز باقی مونده رو زندگی کن . او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد ، زندگی در دستان او می درخشید ، ولی می ترسید راه بره . نکنه این يه روز زندگی از لای انگشتانم بیرون بریزد؟ نکنه تمام بشه؟ یه فکری کرد که با این یه روز زندگی چیکار کنم ، به نصیحت خدا گوش کنم و این یه روز رو زندگی کنم . پس شروع کرد به دویدن ، زندگی رو به سر و صورتش پاشید، زندگی را بویید، زندگی رو بوسید، آنچنان به وجد آمده بود که می تونست تا ته ته دنیا بره . می تونست تا خود خورشید بره ، توی اون روز نه آسمان خراشی بنا کرد ، نه زمینی رو مالک شد ، نه مقامی کسب کرد . اما اون روز ، پوست درختی رو لمس کرد ، روی چمن خوابید ، خنکای نسیم رو حس کرد ، کفش دوزکی رو تماشا کرد ، سرش رو بالا گرفت و با آسمان نگاه کرد . به آنهایی که نمی شناخت سلام کرد . برای اونهایی که دوستشون نداشت از ته ته دل دعا کرد . قضاوت نکرد . آشتی کرد . لبخند زد ، بخشید ، کمک کرد ، شکر کرد ، هدیه داد ، عاشق شد ، و لحظه لحظه زندگی را بلعید، و از آن عبور کرد . او فقط همون یه روز رو زندگی کرد ، ولی فرشته های خدا نوشتند: « امروز کسی در گذشت که هزار سال زیسته بود. » ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ميدونم شنيده بوديد و تكراري بود. ولي تو اين وانفساي روزگار كه گفتن اين مدل حرفا مد شده، شنيدنش يه جوراييه .... نه؟ از يه طرف آدم مي خواد پز مثبت انديشي بده و عرض زندگي رو مهم تر از طول اون بدونه. از يه طرفم وقتي دلت از دنيا و آدماش گرفته باشه، اين حرفا بيشتر ساده لوحانه به نظر ميرسه تا روحيه بخش... اصلاً تو اين دنياي بي سرو صاحب جايي براي دويدن هست؟ رو كدوم چمن بايد دراز كشيد؟ كدوم آسمون رو بايد ديد؟.... نمي دونم!! شايد زيادي بدبين شدم. اما به خدا من اينطوري نبودم. (تو بيمارستان هم عوض نشدم!! ) شايد رنگ زندگي اين روزا خاكستري شده... درست ۴ سال پیش بود. « سال ۸۳ » اونقدر ناگهانی و آسمونی بود که نمی شد به راحتی باورش کرد. سر ظهر بود که رسیدم خونه. به به ..... چه روز خوبی. عمو جون... عمه جون... و... نصف فامیل اومده بودن خونه ی ما. دیدن همه ی اونا با هم و بدون اطلاع کمی (که نه.... خیلی) عجیب بود ولی به هر حال خوشحال کننده بود. * خداي من.... به جرات مي تونم بگم بهترين روز زندگيم، همون روز بود. من... من زائر كربلا شدم... روزي كه وارد شهر كربلا شدم و لحظه اي كه سرم رو بلند كردم و گنبد طلاي ماه بني هاشم (ع) رو ديدم، روز ميلاد امام محمد باقر(ع) بود. درست طبق وعده اي كه تو عالم رويا بهم داده بودند. یک نفر دلش شکسته بود، توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود، منتتظر. ولی دعای او دیر کرده بود. او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چهار راه آسمان، پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود. او نشست و باز هم نشست. روزها یکی یکی از کنار او گذشت. روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود. هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود. با خودش فکر کرد پس دعای من کجاست؟ او چرا نمیرسد؟ شاید این دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد، رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد . رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد. رفت پس چراغ چهارراه آسمان سبز شد. رفت و با صدای رفتنش کوچههای خاکی زمین جادههای کهکشان سبز شد. او از این طرف، دعا از آن طرف، در میان راه باهم آن دو رو به رو شدند. از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند. وای که چقدر حرف داشتند. برفها کم کم آب میشود. شب ذره ذره آفتاب میشود. و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب میشود... :راستی میلاد با سعادت حضرت زهرا (س) مبارک روز «مادر» بر همه ی مادران مهربان عالم مبارک باد الهی همیشه سلامت و سربلند و پیروز باشند این گل هم تقدیم با عشق به همه ی مادران ایرانی 
ادامه مطلب
دعا كبوتر عشق است ، بال و پر دارد
كه روزگار بسي فتنه زير سر دارد
كه صبر ميوه شيرين تر از ظفر دارد
نسيم لطف خدا ، انس بيشتر دارد
بهشت پاك اجابت ، هزار در دارد
خداي را شب يلداي غم سحر دارد
مسافر دل ما ، نيت سفر دارد
شميم غنچه نرگس ز جاي بردارد
كه يار گوشه چشمي به چشم تر دارد
ز پشت پرده غيبت به ما نظر دارد
كه آخرين گل سرخ از شما خبر دارد
حجاب غيبت از آن روي ماه بردارد



![]()
![]()
![]()

![]()
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت
21:58 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت
23:51 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت
2:2 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت
20:55 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت
13:39 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت
1:27 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت
2:34 توسط محمد رضا| |
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت
1:43 توسط محمد رضا| |


