تبليغاتX
...اندكي صبر سحر نزديك است

...اندكي صبر سحر نزديك است

 

گم كرده ام در خنده هايت ، گريه هايم را

در چشم ها، در چشم هايت، دست و پايم را

 

مثل گلوي خون چكان ناودان ، تا صبح

خواندم برايت بهترين آوازهايم را

 

اين كوچه ها شب مستي ام را بارها ديدند

ديوارهاشان مي شناسد، دست هايم را

 

سمت غروب بي نشان جاده ها رفتم

حتي قدم هايم نمي دانند جايم را

 

از رد‍ خون، رد جنونم مي تواني يافت

حتي اگر گم كرده باشي رد پايم را

 

سر زير پر برده ست اينجا جبرئيل، افسوس

من در كجا پيدا كنم امشب خدايم را

 

"استاد كاكايي"

 

 

 

 

 

**************************************************

             درگذشت استاد هنرمند سینما و تئاتر و تلویزیون :

             "استاد خسرو شکیبایی" را خدمت همه ی دوستداران ایشان

             تسلیت عرض می کنم.

                                                     

             جهت شادی روحشان صلواتی هدیه بفرمایید. 

 

           نامه ی آقای "رضا کیانیان" خطاب به "استاد خسرو شکیبایی"

           را در ادامه مطلب بخوانید.

                        


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت21:58توسط محمد رضا | |

 

امشب ، شب آرزوهاست (ليلة الرغائب) و فردا جمعه ست. روز مخصوص مولا صاحب الزمان (عج) .

ميگن امشب هر چي بخوايم خدا بهمون ميده. اگه يه نگاه ، فقط يه نگاه به دنياي دور و برمون بندازيم، مي فهميم كه بهترين دعا ، دعاي فرج ِ .

حالا خودمون مي دونيم ُ وجدان ِ مون.

اگه امروز روزه بودي و امشب " سُبّوُ حٌ قُدّوُسٌ رَبُّ المَلائِكَةُ وَ الرّوُح " خوندي تو رُ خدا دعاي فرج يادت نره و اگه هم روزه نبودي بازم:

 

 

بخوان دعاي فرج را ، دعا اثر دارد
دعا كبوتر عشق است ، بال و پر دارد

 

***

بخوان دعاي فرج را و عافيت بطلب
كه روزگار بسي فتنه زير سر دارد

 

***

بخوان دعاي فرج را ولي به قلب صبور
كه صبر ميوه شيرين تر از ظفر دارد

 

***

بخوان دعاي فرج را كه با شكسته دلان
نسيم لطف خدا ، انس بيشتر دارد

 

بخوان دعاي فرج را و نا اميد مباش
بهشت پاك اجابت ، هزار در دارد

 

***

بخوان دعاي فرج را كه صبح نزديك است
خداي را شب يلداي غم سحر دارد

 

***

بخوان دعاي فرج را به شوق روز وصال
مسافر دل ما ، نيت سفر دارد

 

***

بخوان دعاي فرج را كه آسمان ها را
شميم غنچه نرگس ز جاي بردارد

 

***

بخوان دعاي فرج را ز پشت پرده اشك
كه يار گوشه چشمي به چشم تر دارد

 

***

بخوان دعاي فرج را كه يوسف زهرا
ز پشت پرده غيبت به ما نظر دارد

 

***

بخوان دعاي فرج را به ياد خيمه سبز
كه آخرين گل سرخ از شما خبر دارد

 

***

بخوان دعاي فرج را كه دست مهر خدا
حجاب غيبت از آن روي ماه بردارد 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت23:51توسط محمد رضا | |

 

شاعر و نقاش مشهور انگليسي، ويليام بليك در قطعه شعري از منظومه «نغمه‌هاي بي‌گناهي» كمال آدمي را چنين وصف كرده است:

 

جهاني را در سنگريزه‌اي ديدن،

و بهشتي را در يك گل وحشي مشاهده كردن،

و بي‌نهايت را در كف دست نگه داشتن،

و ابديت را در لحظه‌اي دريافتن.

 

و...

 

 

الا و. ويلكوكس مي‌گويد:

 

به استعداد خودت ايمان داشته باش

همانطور كه به خدا ايمان داري

روح تو پاره‌اي از آن «واحد» بزرگ است

نيروهايي كه در تو هست

مانند درياي وسيعي عميق و بي‌پايان است.

روحت را در ميان سكوت،

در جزائر الماس گردش بده

آن جزائر را كشف كن و از آنها استفاده كن.

اما براي اينكه تسليم بادها نشوي

سكان اراده را به كار انداز

اگر به آفريننده و به خودت ايمان داشته باشي

هيچكس نمي‌تواند به نيروهاي تو حدودي قائل شود

بزرگترين پيروزي‌ها به تو تعلق مي‌گيرد

به پيش! به پيش!

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت2:2توسط محمد رضا | |

 

موضوع کرامت: دفاع از شيعه

 

 

                                                     

 

علامه حلي شنيد يكي از علماي بزرگ اهل تسنن كتابي در رد شيعه نوشته است كه عده‌اي را با آن گمراه كرده‌ است. ولي آن كتاب را در دسترس قرار نمي‌دهد. علامه مدتها به طور ناشناس در پيش آن عالم سني شاگردي كرد تا بلكه آن كتاب را به دست بياورد و به حمايت از تشيع آن را رد كند. بالاخره از عالم كتاب را تقاضا نمود. تا اينكه آن عالم حاضر شد تنها يك شب آن كتاب را به علامه دهد و گفت:«نذر كرده‌ام كه اين كتاب را بيش از يك شب به كسي ندهم».

علامه با اشتياق آن كتاب را به خانه آورد و تصميم گرفت همان شب از تمام آن كتاب نسخه‌برداري كند تا بعداً به رد مطالبش بپردازد. مشغول نوشتن كتاب شد.

صفحات بسياري از كتاب را نوشت اما خسته شد و خواب او را گرفت.

 ناگهان مردي عرب وارد اتاق گشت و گفت:«اي علامه تو كاغذها را خط ‌كشي كن، من برايت مي‌نويسم».

علامه بي‌درنگ مشغول خط ‌كشي شد ولي در همين حال خوابش برد.

وقتي كه بيدار شد ديد تمام كتاب را آن مرد عرب نوشته و در آخر كتاب اين جمله به چشم مي‌خورد: «كتبه الحجت»  

يعني اين كتاب را حجت (امام زمان (عج)) نوشته است.

 

   

   

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت20:55توسط محمد رضا | |

 

       فقط نشسته و گفتيم خدا كند كه بيايي

بر اين مريض جان به لب از درد افتراق

كي مي رسد دواي تو  يا صاحب الزمان

 

*****

جمعه ها همين طور دارن ميان و ميرن...

غروب هاي همه ي جمعه ها هم كه مثل هميشه دلگير و غم انگيزه...

دارم سر خودمو الكي با بازيچه هاي دنيايي گرم مي كنم.

يادمه يه وقتايي جمعه كه ميشد ، بي قرار مي شدم ... گريه مي كردم...  العجل مي خوندم و با دعاي ندبه حال مي كردم... همون موقع ها بود كه فكر مي كردم «شوريده تر از فرهاد»م !!!!!

انگار اون موقع نگاه مولا هم بهم خاص بود...

ولي حالا چي؟ ؟؟؟؟؟

هرچند:

گر گدا كاهل بود تقصير صاحبخانه چيست؟

آره .... حالا از اون همه عشق و انتظار ، فقط يه "واژه" به جا مونده...

 

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت13:39توسط محمد رضا | |

 

 

به کسی گفتند 2 روز بیشتر از عمرت باقی نمانده ، عصبانی رفت سراغ خدا...

داد و بیداد کرد ، جار و جنجال راه انداخت ، فقط 2 روز؟ من روز های بیشتری برای زندگی

 می خوام. یکی از این دو روز همین جوری گذشت....  با عصبانیت و اعتراض ، با فریاد،

 یه روز گذشت.

گریه کنان به خودش گفت: فقط یه روز مونده ، آخه با این یه روز چی کار کنم؟

خدا همون موقع سکوت رو شکست و به او گفت: آنکه لذت یک روز زندگی رو تجربه کنه

 انگار هزار سال زندگی کرده . و کسی که امروزش رو درک نمیکند هزار سال هم براش کمه.

خدا سهم یک روز زندگیش رو در دستاش ریخت و به او گفت:

حالا برو و یک روز باقی مونده رو زندگی کن .

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد ، زندگی در دستان او می درخشید ،

ولی می ترسید راه بره . نکنه این يه روز زندگی از لای انگشتانم بیرون بریزد؟

نکنه تمام بشه؟ یه فکری کرد که با این یه روز زندگی چیکار کنم ،

به نصیحت خدا گوش کنم و این یه روز رو زندگی کنم .

پس شروع کرد به دویدن ، زندگی رو به سر و صورتش پاشید، زندگی را بویید، 

زندگی رو بوسید، آنچنان به وجد آمده بود که می تونست تا ته ته دنیا بره .

می تونست تا خود خورشید بره ، توی اون روز نه آسمان خراشی بنا کرد ،

نه زمینی رو مالک شد ، نه مقامی کسب کرد .

اما اون روز ، پوست درختی رو لمس کرد ، روی چمن خوابید ، خنکای نسیم رو حس کرد ،

کفش دوزکی رو تماشا کرد ، سرش رو بالا گرفت و با آسمان نگاه کرد .

به آنهایی که نمی شناخت سلام کرد .

برای اونهایی که دوستشون نداشت از ته ته دل دعا کرد . قضاوت نکرد . آشتی کرد .

لبخند زد ، بخشید ، کمک کرد ، شکر کرد ، هدیه داد ، عاشق شد ،

و لحظه لحظه زندگی را بلعید، و از آن عبور کرد .

او فقط همون یه روز رو زندگی کرد ، ولی فرشته های خدا نوشتند:

« امروز کسی در گذشت که هزار سال زیسته بود. »

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

ميدونم شنيده بوديد و تكراري بود.

ولي تو اين وانفساي روزگار كه گفتن اين مدل حرفا مد شده، شنيدنش يه جوراييه .... نه؟

از يه طرف آدم مي خواد پز مثبت انديشي بده و عرض زندگي رو مهم تر از طول اون بدونه.

از يه طرفم وقتي دلت از دنيا و آدماش گرفته باشه،  اين حرفا بيشتر ساده لوحانه به نظر

 ميرسه تا روحيه بخش...

اصلاً تو اين دنياي بي سرو صاحب جايي براي دويدن هست؟

رو كدوم چمن بايد دراز كشيد؟ كدوم آسمون رو بايد ديد؟....

نمي دونم!! شايد زيادي بدبين شدم. اما به خدا من اينطوري نبودم.

(تو بيمارستان هم عوض نشدم!! ) 

شايد رنگ زندگي اين روزا خاكستري شده...

 

 

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت1:27توسط محمد رضا | |

 

درست ۴ سال پیش بود. « سال ۸۳ »

اونقدر ناگهانی و آسمونی بود که نمی شد به راحتی باورش کرد.

سر ظهر بود که رسیدم خونه.

به به ..... چه روز خوبی. عمو جون... عمه جون... و...

نصف فامیل اومده بودن خونه ی ما. دیدن همه ی اونا با هم و بدون اطلاع

کمی (که نه.... خیلی) عجیب بود ولی به هر حال خوشحال کننده بود.

 

                *********************************

 

خداي من....

به جرات مي تونم بگم بهترين روز زندگيم، همون روز بود.

من...

من زائر كربلا شدم...

روزي كه وارد شهر كربلا شدم و لحظه اي كه سرم رو بلند كردم و

گنبد طلاي ماه بني هاشم (ع) رو ديدم،

روز ميلاد امام محمد باقر(ع) بود.

درست طبق وعده اي كه تو عالم رويا بهم داده بودند.

 

     يا باقر العلوم

 

  

و حالا چند سالي هست كه مديون امام پنجم هستم.

خداي من يعني اون روز دوباره تكرار ميشه؟

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت2:34توسط محمد رضا | |

 

 

 یک نفر دلش شکسته بود،

 توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود، منتتظر.

 ولی دعای او دیر کرده بود.

 او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چهار راه آسمان،

 پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود.

 او نشست و باز هم نشست.

 روزها یکی یکی از کنار او گذشت.

 روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود.

 هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود.

 با خودش فکر کرد پس دعای من کجاست؟ او چرا نمی‌رسد؟

 شاید این دعا راه را اشتباه رفته است!

 پس بلند شد، رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد .

 رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد.

 رفت پس چراغ چهار‌راه آسمان سبز شد.  

 رفت و با صدای رفتنش کوچه‌های خاکی زمین جاده‌های کهکشان سبز شد.

 او از این طرف، دعا از آن طرف، در میان راه باهم آن دو رو به رو شدند. 

 از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند. وای که چقدر حرف داشتند.

 برف‌ها کم کم آب می‌شود. شب ذره ذره آفتاب می‌شود.

 و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می‌شود...

 

 

:راستی

 

میلاد با سعادت حضرت زهرا (س) مبارک

 

روز «مادر» بر همه ی مادران مهربان عالم مبارک باد

 

الهی همیشه سلامت و سربلند و پیروز باشند

 

 

 ميلاد مادر هستي مبارك

 

این گل هم تقدیم با عشق به همه ی مادران ایرانی

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت1:43توسط محمد رضا | |