تبليغاتX
...اندكي صبر سحر نزديك است

...اندكي صبر سحر نزديك است
 
قالب وبلاگ
* روز هشتم محرم، اتوبوس بی آر تی - خط دروازه دولت - چهارراه تهرانپارس:

دستم به میله بود و زیر لب ریتم یه تیکه از یه نوحه رو زمزمه می کردم.

آقایی که روبروم دست به میله ایستاده بود، زل زد تو چشمام و گفت: این که داری زمزمه می کنی، اینه؟ :

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ...

مکثی کردم و با تعجب گفتم بله. (من که آروم میگم. چطوری شنید؟!!!)

بعدش خیلی با شور و حرارت رفت وسط اتوبوس و گفت برادرا به عشق ساقی حرم ارباب سینه بزن! خودشم شروع کرد همون نوحه رو با صدای بلند خوندن و آقایون برادرا هم که اول یکی دو نفر بعد همه شون شروع کردن به سینه زنی!

تو شوک بودم.اومد روبروم و با چشم و ابرو اشاره کرد سینه بزنم.

اتوبوس ها و ماشینایی که رد میشدن از کنارمون یا می خندیدن یا با تعجب نگاه می کردن. شده بودیم هیئت سیار!

دیدم نمیشه نگاهمو دوختم به همون آقا و ...


یا علی...


[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 1:57 ] [ محمد رضا ] [ ]

اهل نظر دو عالم در در یک نظر ببازند

                                              عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد

نمیدونم معنی «داو» رو می دونید یا نه. نمیخوام خیلی دقیق توضیحش بدم. فقط میخوام اینو بگم که آدما برای رسیدن به آن چه که دوست دارن، معمولاً بهترین داراییشون رو پیشکش می کنن. یا به قول معروف میارن وسط. این همون داو هست. ارزش آن چه که میخوایم به دست بیاریم با پیشکشیمون معلوم میشه. مثلاً وقتی میخوایم بریم بین دو تا آدم صلح برقرار کنیم، آبرومونو میذاریم وسط. یا وقتی میخوایم بریم در خونه خدا، داومون حرمت یه عزیز به درگاه خداست.

شهدا هم دقیقاً همین کارو کردن. عزیزترین چیزی که داشتن – که جونشون بود- پیشکش بردن واسه خدا. اصلاً به قول حضرت حافظ در راه عشق داو اولمون جان عزیزمونه. آخه ما که جز همین موهبت الهی نمیتونیم پیشکش بالاتری پیدا کنیم (تازه همینم هدیه خود خداست که یه مدتی دست ما امانته.)


_________________________________________________________________________

پی نوشت: چه حس خوبیه وقتی با پسر خاله ت کل میندازی و تیم محبوبت می بره و کلاً طرف هیچ حرفی نداره که به جای جواب تحویلت بده و تو مدام میگی:

استقلال سرور پرسپولیسه...



[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 21:46 ] [ محمد رضا ] [ ]

ترمز دستی رو کشیدم. پیاده شدم یه روزنامه بخرم. یهو دیدم ماشین نیست! دویست متر جلوتر یه پسر داد زد: آقا ماشین شماست؟

خلاص شده بود. از پشت سر که نگاه میکردم به نظر میومد خورده به سه تا ماشین!!! بنده خدا پسره دیده بود الان میخوره به ماشینای دیگه، یه مبل از تو سطل آشغال برداشته بود انداخته بود جلو چرخ عقب و یه آجر جلو چرخ جلو. دمش گرم اگه این کارو نکرده بود...

داشتم تشکر میکردم که یه پیرزن با صدای جیغ مانندی گفت: ببین این تاکسی رو به چه روزی انداخته! بله از سمت چپ خورده بود به یه تاکسی آردی. سپر و گلگیرش...

همونجا نشستم تو ماشین که صاحب تاکسیه بیاد خسارتشو بدم. یهو یه خانم میانسالی صدا زد: واسه چی وایسادی؟ گفتم وایسادم خسارت بدم. گفت: سرت درد میکنه؟ برو دیگه. حالا که وایسادی و نیومد!!!! گفتم از کجا معلوم یکی شماره ماشینو برنداشته باشه؟ گفت کسی اینجا نیست. گفتم: مثلاً خود شما. یه ربعه مواظب منید. بهش برخورد. گفت : به من چه؟ وایسا خسارت بده. به شما خوبی نیومده!!!

وقتی راننده تاکسی سرم داد میزد، یاد حرف خانمه افتادم... سه روزه درگیر صافکاری این تاکسی ام.


[ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ] [ 1:1 ] [ محمد رضا ] [ ]


* اَلسَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا أَکْرَمَ مَصْحُوبٍ مِنَ الْأَوْقَاتِ وَ یَا خَیْرَ شَهْرٍ فِی الْأَیَّامِ وَ السَّاعَاتِ‏

 بدرود اى گرامى‏ترین اوقاتى که ما را مصاحب و یار بودى، اى بهترین ماه در همه روزها و ساعتها.

* اَلسَّلاَمُ عَلَیْکَ مِنْ شَهْرٍ قَرُبَتْ فِیهِ الْآمَالُ وَ نُشِرَتْ فِیهِ الْأَعْمَالُ

 بدرود اى ماه دست یافتن به آرزوها، اى ماه سرشار از اعمال شایسته بندگان خداوند.

* اَلسَّلاَمُ عَلَیْکَ مَا کَانَ أَطْوَلَکَ عَلَى الْمُجْرِمِینَ وَ أَهْیَبَکَ فِی صُدُور المومنین

بدورد که درنگ تو براى گنهکاران چه به درازا کشید و هیبت تو در دل مؤمنان چه بسیار بود.

* اَلسَّلاَمُ عَلَیْکَ وَ عَلَى لَیْلَةِ الْقَدْرِ الَّتِی هِیَ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ

بدرود تو را و آن شب قدر تو را که از هزار ماه بهتر است.

* اَلسَّلاَمُ عَلَیْکَ مَا کَانَ أَحْرَصَنَا بِالْأَمْسِ عَلَیْکَ وَ أَشَدَّ شَوْقَنَا غداً الیک

 بدرود که دیروز که در میان ما بودى آزمند ماندنت بودیم و فردا که از میان ما خواهى رفت آتش اشتیاق در دل ما شعله خواهد کشید.

* اَللَّهُمَّ إِنَّا نَتُوبُ إِلَیْکَ فِی یَوْمِ فِطْرِنَا الَّذِی جَعَلْتَهُ لِلْمُؤْمِنِینَ عِیداً وَ سُرُوراً

وَ لِأَهْلِ مِلَّتِکَ مَجْمَعاً وَ مُحْتَشَداً مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ أَذْنَبْنَاهُ أَوْ سُوءٍ أَسْلَفْنَاهُ أَوْ خَاطِرِ شَرٍّ أَضْمَرْنَاهُ‏

تَوْبَةَ مَنْ لاَ یَنْطَوِی عَلَى رُجُوعٍ إِلَى ذَنْبٍ وَ لاَ یَعُودُ بَعْدَهَا فِی خَطِیئَةٍ

تَوْبَةً نَصُوحاً خَلَصَتْ مِنَ الشَّکِّ وَ الاِرْتِیَابِ‏

اى خداوند، ما در روز فطر، روز عید و شادمانى مؤمنان، روز اجتماع مسلمانان به گرد یکدیگر، 

از هر گناه که مرتکب شده‏ایم و از هر کار زشت که ازین پیش از ما سر زده، و از هر خیال بد که در دل خود پنهان داشته‏ایم، توبه مى‏کنیم،

توبه کسى که در دل خیال بازگشتش به گناه نیست و بار دیگر به گناه باز نگردد، توبه‏اى بى‏بازگشت، عارى از هر گونه شک و ریب.

...

**********************

باورت میشه رفیق؟ به همین زودی تموم شد!

التماس دعا در روز عید فطر، عید بزرگ مومنان

یا علی...


[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 15:7 ] [ محمد رضا ] [ ]
شبهای قدر رو دوست دارم، نه به خاطر برتر بودنش از هزار ماه (که این بُعدش تنمو می لرزونه) به خاطر اینکه شب منه. شب گناهکاران و میتونم بی دغدغه، بدون خجالت، بی واسطه برم در خونه ی خدا و در بزنم و مطمئن باشم که با اشتیاق جوابمو میده. 

شبهای دهه ی آخر ماه خدا رو دوست دارم، نه به خاطر طعم شیرین غلبه بر نفس. واسه خاطر اینکه شنیدم پیامبر بزرگوارمون(ص) تو این شبها رختخوابشونو جمع می کردن و کلاً در حال عبادت بودن.

جوشن کبیر رو دوست دارم نه به خاطر تقویت ایمانم به خدا. به عشق هزارتا اسم خدا که اذن دخول به حرم امن الهی ِ.

سجاده و چادر سفید مادرمو تو شبهای قدر بیشتر دوست دارم نه به خاطر گل روی مادری که همه داراییم از دنیاست، واسه اشکهای زلالی که تو این شبها به خدا هدیه می کنه و بیشتر شبیه فرشته ها میشه.

نهج البلاغه ی پدرمو دوست دارم. نه تو این شبها بخاط یادآوری اسم مولا. بخاطر اینکه یاد عشقی که به مولا علی داشت میفتم. می خوند و به فکر فرو میرفت. بخاطر خوندنش که مخصوص خودش بود.

خواب بعد از نماز صبح سحر شبهای قدر رو دوست دارم. نه  بخاطر اینکه خواب بعدش حسابی میچسبه. واسه اینکه حال بچه ای رو دارم که بعد از یه گریه و اعتراف پیش مادرش، وقتی میره بخوابه مادرش کلی نوازشش میکنه. حس می کنم خدا حسابی تحویلم می گیره. هرچند ارزش این تحویل گرفتنه رو ندارم.

سعید حدادیان رو دوست دارم نه به خاطر حرفهایی که به مشایی زد. بخاطر اینکه وقتی مناجات میخونه از همه ی وجودش مایه میذاره تا به قول شیخ رجبعلی خیاط، خدا غریب نباشه...

التماس دعای فرج حضرت صاحب (عج) . یا علی...

[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ 1:32 ] [ محمد رضا ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اندكي صبر سحر نزديك است...
روزهاست که از سقف لحظه هایم یاد تو چکه می کند. اگر باران بند بیاید از این خانه می روم...
امکانات وب

بک لینک